ارث یا تربیت؟ کدام عامل در شکل گیری نفسانیات انسان قاطع است؟/احسان طبری

نکته مرکزی در اندیشه دوبی نین آنست که در تکوین شخصیت، نقش اجتماعی (ابرزیستی) نقش قاطع است، بدون آنکه بتوان نقش وراثت را نادیده یا ناچیز گرفت. جستجوی درصد بین این دو عامل نادرست است زیرا به «موارد» بستگی دارد. آنچه مسلم است بر میزان قاطعیت نقش ابرزیستی با تکامل اجتماع افزوده میشود.

دنیا در شماره ۵ مرداد ۱۳۵۷ خود مقاله ای (نوشته نگارنده این سطور) تحت عنوان فطری و کسبی در انسان نشر داد. مقاله نامبرده به طور عمده مبتنی بر بحثی است که در مارس ۱۹۷۸ در سمپوزیوم شهر «لیب لیتس» (چک اسلواکی) به مناسبت هشتادمین سالگرد انتشار اثر مشهور فلسفی لنین یعنی ماده گرائی و آزمون سنجی از طرف مجله صلح و سوسیالیسم ترتیب داده شده و آکادمیسین بلیایف مدیر پژوهشگاه بافت شناسی ژنتیک اتحاد شوروی درباره آن در شماره ژوئیه ۱۹۷۸ این مجله گزارش داده است.

بلیایف از جمله در گزارش خود از سمپوزیوم یاد شده، می نویسد که بر اثر جبر وراثتی «همه انسانها، بلااستثناء، صرف نظر از تعلق نژادی و اجتماعی آنها، از جهت استعدادها، امکانات و گرایش های جسمی و روحی، بالقوه و از همان آغاز ولادت، مختلف هستند و زمینه های استعداد تفکر آدمیان، تابع جبر قوانین ژنتیک است و نیز مختصات جسمی که به نوبه خود در شکل گیری فردیت و شخصیت انسان ها تاثیر اساسی دارد، تابع این جبر است.»

نگارنده که این نتیجه گیری را با نظر مساعد نقل کرده به نظرش می رسیده که این نتیجه گیری ذکر شده مورد قبول زیست شناسان و دانشمندان ژنتیک (وراثت شناسی یا دانش تکوین) در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی است و یک نتیجه گیری مسلم و مقبول علمی است.

ولی اخیرا مقاله مفصلی در مجله کمونیست (ارگان تئوریک و سیاسی حزب کمونیست اتحاد شوروی) به قلم آکادمیسین ن. دوبینین (Dubinine ) مدیر پژوهشگاه ژنتیک اتحاد شوروی تحت عنوان وراثت زیستی و اجتماعی نشر یافته که نشانگر وجود یک بحث وسیع علمی و اختلاف نظر جدی در این زمینه در میان دانشمندان این کشور است.

انتشار مقاله مورد بحث دوبینین که از مشهورترین دانشمندان ژنتیک در اتحاد شوروی است در مجله رسمی حزب، بدون آنکه علامت صدور یک «فرمان» علمی (مانند دوران کیش شخصیت استالین) باشد، نشانه آنست که موضع گیری علمی این دانشمند در جهان علم از تائید بیشتری برخوردار است.

آزادی آکادمیک در تحقیقات علمی، اجتماعی، هنری و فنی در کشورهای سوسیالیستی بویژه در اتحاد شوروی اکنون در سطحی است که هیچ مقامی خود را «داور کل» برای فیصله نهائی مسائل پیچیده علم اعلام نمی دارد و بحث در شرایط کنونی دمکراسی سوسیالیستی، با شیوه های اداری حل نمی شود، بلکه حل آن منحصراً با شیوه های علمی است یعنی بر پایه آزمون و استدلال، بر پایه برابری حقوق انسانی در روند بحث و مناظره علمی.

آکادمیسین دوبینین در مقاله مورد بحث یادآور می شود که آنچه برای شناخت انسان عمده و ماهوی است و مقامش را در روی زمین و در سیلاب عظیم تکوین جهان (کوسموژنز) معین می کند، آنست که وی در روند فعالیت در درون جامعه، در روند کار، ماهیت ویژه اجتماعی خود را کسب می کند و لذا انسان به بیان مارکس «مجموعه کلیه مناسبات اجتماعی است» (کلیات به روسی، ج ۳۰ ،ص ۳ ) و لذا این دعوی داروینیسم اجتماعی و تئوری های نژادی و بهبودگران نسل انسانی (ئوژنیک) درست نیست که گویا انسان جانور ویژه ای است که رفتارش و زندگانی روحانی اش به وسیله «ژن»ها دیکته میشود.

 این جریان ها مدعی وجود قانون عامی هستند که بر طبق آن، چه در جانوران و چه در انسان ها صفت یا خصیصه ای وجود ندارد که در بالش و گسترش خود به دو عامل یعنی عامل تاثیر مختوم «ژنها» و عامل «شرایط محیط» تابع نشده باشد. به بیان دیگر در شکل گیری حیوان و انسان دو عامل موثر است: ارث و محیط. از آنجا در خود انسان دو ماهیت پدید میآید: ماهیت زیستی (بیولوژیک) که ناشی از تاثیرات وراثتی است، و ماهیت اجتماعی که ناشی از تاثیر محیط است. زیست شناسان اجتماعی (سوسیوبیولوگ ها) در این میان حتی به تقدم عامل زیستی بر عامل اجتماعی معتقدند. موافق این نظر حکم مارکسیستی دائر به آن که «ماهیت انسان مجموعه ایست از کلیه مناسبات اجتماعی» رد میشود.

در حقیقت، به سخن دوبی بین، ماقبل تاریخ انسان (و نیز جهان جانوران) حاکی از وجود کلاف پیجیده ای از واکنش های بلاشرط، یا غرایزی است که در روند دیرنده تحول انواع (اولوسیون) تبلور یافته و پدید شده است. به عنوان مثال در مورد انسان می توانیم از واکنش عصبی وی در مقابل درد، یا مکیدن پستان مادر از سوی نوزاد سخن گوئیم. در ساخت زیستی جانوران و انسان ها، برخی مختصات چنان با استواری برنامه بندی شده که علیرغم هرگونه دگرگونی در محیط، آن مختصات در چارچوب نشو و نمای عادی آن جانور یا آن انسان، با سر سختی حفظ می شود. مثال ژن هائی که رمز (کد) پادگن های خون را می سازند چنانند که هیچ تحولی در شرایط، در محیط، قادر نیست تعلق انسان معین را به گروه خونی معین عوض کند. یا مثال تنوع عجیب آلبومین ها که تفاوت بین آن ها دارای منشاء جهشی (موتاسیونی) است، عملاً بلاتغییر هستند و طی سراسر زندگی آدمی باقی می مانند.

جانوران و از آن جمله نخستینه ها (پریماتها) از طبیعت جدا نیستند و از جهت رفتار و فعالیت خود، در درون طبیعت و جزء طبیعت هستند ولی نوزاد انسانی اگر در روند فعالیت اجتماعی شرکت نورزد، فاقد شعور و خودآگاهی می ماند، زیرا قادر نیست بدون یاری زبان و اندیشیدن، شناخت خود را درباره طبیعت، جامعه و خود از حدود بسیار نازلی فراتر ببرد. در تاریخ، نمونه هائی از چنین نوزادان انسانی که از دامن مادر جامعه محروم ماندند و هرگز به رتبه انسانیت نرسیدند وجود دارد. مانند کاسپار هائوزر (Hauser ) که در سال ۱۸۲۸ کشف شد و شانزده سال در دخمه ای می زیست و یا اماله و کماله که در هند در ۱۹۲۰ کشف شدند و در کنام گرگان بار آمده بودند و دختری به نام آنا از ولایت پنسیلوانیای ایاالت متحده که در ۱۹۳۸ کشف شد. همه این کودکان به کلی فاقد رشد انسانی بودند. گویند اکبر شاه از شاهان مغولی کبیر در هند به قصد آزمون، دو کودک را منزوی ساخت و به تجربه بر وی مبرهن شد که آنها به خودی خود سخن گفتن را نمی آموزند.

به بخش روانی در انسان در اصطلاح علمی نام بخش ابرزیستی (سوپر بیولوژیک) داده شده است. نکته مسلم، بنا به تصریح دوبی نین آنست که این بخش ابرزیستی به وسیله ژن ها تعیین نمی‌شود و شکل‌گیری آن‌ صرفاً در جامعه است، لذا در کنار وراثت زیستی، یک وراثت اجتماعی نیز وجود دارد.

وراثت اجتماعی چیست؟ وراثت اجتماعی به صورت سنن فرهنگی و مدنی مادی و معنوی است که چیزی نیست مگر تجارب مکتسبه انسان یا پراتیک تاریخی او که به صورت برنامه گزاری تاریخی در هر نسل منعکس می شود. این پراتیک تاریخی، همراه با پراتیک فردی انسان که در زیست نامه فردی او بازتاب می یابد، شخصیت انسانی ویژه هر فرد را که یگانه است بوجود می آورد. (یعنی تاریخ + زیست نامه فردی = شخصیت ویژه هر انسان).

نقش وراثت مدنی (یا تاریخی) را پژوهندگانی مانند ا. تیلر (Tailor) 1871، ل. مرگان ۱۸۷۷ (Morgan)، و. س. مچنیکف Metchnikow)) 1889، در سده نوزدهم توضیح داده بودند. در سالهای اخیر پژوهندگانی مانند ل. ئوایت (White) و ب. چایلد (Child) و ج. استوارد (Steward) و م. سالینس (Sollins) و د.شیمکین(Shimikin)  توضیح داده اند و مکانیسم ادراک این پراتیک فرهنگی و آموزش آن به وسیله نسل ها را روشن ساخته اند. درستی سخن مارکس به ثبوت می رسد که گفت: «انسان، در نتیجه روند تاریخی است که به مثابه فرد، بمثابه شخصیت بشری، تمایز می یابد.» (کلیات ـ ج ۴۶، بخش ۱ ص ۴۸۶)

قاعده کار مغز انسانی چنین است که صوری، که انسان موافق آنها عمل میکند، به شکل خلاق ساخته میشوند. چهره ها و طرح ها (شماها) که فعالیت هدفمند انسان را بوجود می آورند، بر پایه بازتاب فعال در مغز شکل می گیرد و در بافت آن، آن خودآگاهی فردی (که انسان در روند تجربه تاریخی ـ اجتماعی کسب کرده) رخنه میکند، پا قرص می کند. این تجربه اجتماعی ـ تاریخی را نسل های بشری طی اعصار پیشین، به تدریج اکتساب نموده اند. صورت و چهره ای که جز از این راه حاصل شود در مغز انسانی نیست.

خود رفتار انسانی یک مقوله بغرنج است: در رفتار انسانی مبانی هدف گذاری و انگیزش (موتیواسیون) و هم چنین اراده، خلاقیت و عواطف مستتر است. تردیدی نیست که مختصات بیولوژیک انسان، به عنوان بنیاد مکانیسم عمل اعصاب، واکنش های حرکتی، مزاج (تمپرامنت)، کاراکتر یا سجیه، روند اندیشیدن و غیره، همه و همه در ویژگی های انفرادی و واکنش های رفتاری دارای اهمیت و تاثیر معینی است. جهان‌بینی فرد و عمل عاطفی اش در محیط حیاتی، حد واسطی است بین تاثیرات بیولوژیک و رفتار انسانی. لذا عامل بیولوژیک، از راه مجاری گوناگون که همه آنها با محیط اجتماعی سروکار دارد، در متن رفتار انسانی عمل میکند، نه به شکل خالص یا مستقیم.

کار و نیاز (مصرف) اجتماعی موجب بروز جهش عظیم از تحول حیوانی (که داروین شارح آنست) به تحولی شده که خاص انسان است و دوبینین آنرا تحول هماهنگ ساز اجتماعی یا غیر تخصیصی نام نهاده و ما درباره اش در سابق سخن گفته ایم (رجوع شود به دنیا شماره ۳ سال ۱۳۵۹، صفحه ۱۵۵ درباره تکامل غیر تخصیصی) لذا این که می گویند انسان حیوانی است تنها «کمی عاقل تر» که ابدا تفاوتی با جانوران دیگر ندارد، زیرا همه قوانین روحی او گویا مانند حیوان، تابع یک برنامه گزاری ژنتیک است، حکمی است خطا. البته سخن پ. ته‌یار دو شاردن (Teilhard de Chardin) حاکی از آن که بین انسان و حیوان پرتگاهی است عبور ناکردنی، نیز خطاست.

در وجود تمایزات تشریحی (کالبدی = آناتومیک و وظایف الاعضائی (فیزیولوژیک) بین بدن و مغز انسان و جانوران تردیدی نیست، ولی این تمایزات خود نتیجه مدنیت و کار انسانی است و نه برعکس. یعنی تغییرات در شکل و عملکرد بدن انسان خود بر اساس تحول هماهنگ ساز ببن انسان و جامعه بوجود آمده است. آدمی با کار و افزار، نیازها و مصارف تازه ای می آفریند که آن را مارکس «اولین عمل تاریخی انسان»(همانجا ـ ج ۳ ،ص ۲۶ ) می نامد. مارکس به همین سبب می گوید که «انسان تنها موجود طبیعی نیست، بلکه موجودی انسانی ـ طبیعی است»(همانجا ـ ۴۲ ،ص ۱۶۴) یعنی تحول نوعی جانوران نتیجه وراثت طبیعی و دیکته «ژنوتیپ» است، ولی تحول ابرزیستی انسان، محصول وراثت اجتماعی است یعنی فرهنگ مادی و معنوی تاریخی انسان همراه با پراتیک فردی انسانی. به سخن انگلس: «ابتدا کار و سپس به همراه آن سخنگوی ملفوظ (articulé )دو مهمترین انگیزه ای بودند، که در تاثیر آنها، مغز بوزینه تدریجا به مغز انسانی بدل میشود.» (همانجا ـ ج ۲۰ ،ص ۴۹۰ .) طبیعی است که کار، بنوبه خود، در سطح ژنتیک اثرات خود را باقی میگذارد.

وراثت از جهت ژنتیک تابع قوانین معین زیستی (بیولوژیک) است که در درسنامه ها توضیح می شود. ولی این پرسش مطرح می گردد: پس قانون وراثت اجتماعی چیست؟ ماهیت این قانون ابرزیستی عبارت است از مناسبات و روابط انتقال و دست به دست دهی تجربه مثبتی که جامعه در روند خلاقیت تاریخی کسب می کند. این مناسبات و روابط، دارای خصلت عینی، فراگیر، استوار و ضرور است. «تجربه مثبت جامعه» یعنی چه؟ تجربه مثبت جامعه، یعنی کل فرهنگ مادی و معنوی که در وجود انسان، به عنوان یک موجود نوعی، به عنوان «نوع بشر» متجلی و مجسم است.

تشکل و سازمندی در سطح بسیار بالای مغز، مهم ترین عنصر بیولوژیک خاص انسان است که در جریان تحول غیر تخصیصی هماهنگ ساز (انسان >=< اجتماع) پدید شده است و صفت شاخص آن اینست که تخصصی نیست و دامنه وسیع عمل و ابتکار دارد. همین خصلت ویژه، در تکامل مغز بمثابه یک سیستم، طی تمام عمر انسانی حفظ می شود. پنج ششم حجم مغز انسانی، پس از زایش، در جهان، برون زهدانی، رشد میکند. لذا مضمون فکری یا اجتماعی نفسانیات آدمی که در مسیر تکوین شخصیت وی پدید می آید، در برنامه گزاری ژنتیک او ثبت و ضبط نشده است. مغز، دارای امکانات بیکران ادراک برنامه های همه سویه اجتماعی است. فقدان یک برنامه اکید ژنتیک برای عمل کرد مغز، یک پایه عدم تعین به وجود می آورد که ناگزیر میدان رشد عظیمی را برای تکامل فرد می گشاید. مغز انسانی شکل پذیر و نااستوار است تا بتواند برنامه گزاری غنی و متنوع اجتماعی را بلامانع بپذیرد. هیچ گونه «ژنی» برای برنامه گزاری محتوی روح انسانی وجود ندارد. بین زایش تا دو سالگی که تکامل سریع وزن مغز انجام می گیرد و عملا حجم آن چهار برابر می شود یعنی از ۳۴۰ گرم به ۱۱۵۰ گرم می رسد، در این دوران روند تاثیر محیط اجتماعی، روندی است بسیار مهم و سخت موثر در شکل گیری آتی شخصیت کودک و متاسفانه این روند تاکنون بخوبی بررسی نشده است.

تردیدی نیست که در نوع انسان (Homo sapiens) تنوع بیولوژیک جدی وجود دارد که در گوناگونی فنوتیپ ها و گروههای اتنیک (قومی) و نژادی موثر است و لذا درشکل ظاهری انسان، گونه گونی بسیار پدید می آید ولی این امر ربطی به تیپولوژی و نمونه بندی انسان های بهنجار و نرمال ندارد. همه انسان های بهنجار (نرمال) مستعدند که یک تکامل روحی نامحدود را انجام دهند و محمل آن امکانات فراگیر مغز و مختصات بیولوژیک جسم انسان است که خود این آخری، چنانکه گفتیم در تاثیر محیط اجتماعی (کار، افزار، زبان، اندیشه، فرهنگ…) بوجود آمده است.

تلاش فراوانی از طرف معتقدان به جبر وراثتی بکار میرود، برای آنکه ثابت کنند که تنوع در سطح هوش، دارای یک مبنای ژنتیک است. این درست است که تباه شدن برنامه ژنتیک می تواند به ساخت مغز آسیب برساند و موجب بیماری ها و پس ماندگی روانی شود. ولی وقتی به تنوع سطح هوش و تعقل در مورد مغزهای بی آسیب نظر می افکنیم، منظره شدیداً تغییر میکند. تمام تقلاهای قرن اخیر برای اثبات آن که تمایز بین افراد بهنجار و فاقد آسیب دیدگی ژنتیک و مغزی، به عملکرد نوعی «ژنهای هوش» مربوط است، ابدا نتیجه ای نداد و نادرستی و حتی ترفندآمیز بودن تست هائی که بنام محاسبه «ضریب هوش» (IQ ) انجام می گیرد، در موارد بسیاری روشن شده است. آسیب دیدگی عقلی (واپس ماندگی، روان پریشی یا پسیکوز) می تواند به ارث برسد. ولی وراثت عقل و هوش وجود ندارد. موافق آمار «سازمان جهانی بهداشت» در جهان ۳ ٪نوزادان دچار «الیگوفرنی» (کم هوشی یا کم عقلی) و تا ۱۰ ٪در مرز نارسائی و کم عیاری عقلی هستند. علت چیست؟ علت آنست که برای فعالیت بهنجار مغز، روند سالم و عادی فعالیت عصبی لازم است، والا عیب و کم عیاری پدید میشود. تردیدی نیست که به هنگام زایش، همه افراد انسانی از جهت بیولوژیک یکسان نیستند. ولی ضرورت محاسبه نقش «صفات مادرزاد فردی» ابداً بدین معنی نیست که در همه افراد انسانی همه رغبت ها، گرایش ها، استعدادها و موهبت ها، اراده، عواطف ذوقی، چنان که برخی دعوی میکنند، در «ژنها» مستتر است و از راه آمیزش پدر و مادر در یاخته تخمی وارد میشود و به مبداء هستی و شخصیت انفرادی و روانی انسان مبدل می گردد و نوعی پیش سازی ژنتیک شخصیت و جبر وراثت روحی وجود دارد. این یک دعوی خطاست. این سخن درست که ساخت زیستی (بیولوژیک) در انسان تا حد قابل ملاحظه ای ساخت ابرزیستی (روانی) را معین و مشروط می کند، به معنای آن نیست که یک «بنیاد ژن» وجود دارد که افراد را به نژادهای عالی و دانی تقسیم می کند. لذا خطاست اگر از این حکم غلوآمیز و نادرست ما به این نتیجه نادرست تر برسیم که پس باید دست به شیوه «گزینش زبدگان»Selection elitairé)) زد و بر تعداد «ژن»های گرانبها در بشریت افزود و یک نقشه تکامل ژنتیک انسانی را طراحی نمود و به اصطلاح ل. پائولینگ (Pauling)از «ژنهای مضر» و «بانک ژنی انسان» و «بهبودگرائی نسل انسانی» (Eugénisme)، دم زد.

پروفسور چ. فرنکل (Frankle) از دانشگاه کلمبیا در نیویورک در مجله گفت و شنید (دایالوگ، سال ۱۹۷۸) می نویسد: «ساده لوحی هواداران ئوژنیک نقشه پردازانه حیرت انگیز است… اگر نازی ها را به کنار بگذاریم، آنها، کسانی هستند که یک سلسله نظریات نوع دوستانه دارند ولی گویا خود بانگ خود را نمی شنوند». البته یک «ژنتیک پزشکی» برای کشف و معالجه ریشه های توارثی برخی بیماری ها وجود دارد که آن را با ئوژنیک یا «بهبود نسلی» باید فرق گذاشت.

مؤلفانی که روان انسان را در پیوند مستقیم با ژن ها قرار می دهند و مشخصات روان انسانی را به قول خود به نوعی پایه مادی وراثت ژنتیک و اسید DNA مربوط می کنند و یا آن را نتیجه عملکرد «فیزیولوژیک» نورونهای دماغی (یاخته های مغز) می شمرند، خود را ماده گرایان تمام عیار می شمرند ولی مطلب اینجاست که نفسانیات انسان را در عملکرد ژنها و نورون ها نمیتوان یافت، زیرا نفسانیات ابرزیستی است و بالاتر از سطح بیولوژیک است. مختصات روانی خصیصه ایست اجتماعی. این فکر غلط که مختصات روانی را به دو عامل مربوط می کند یعنی مدعی است که این مختصات بوسیله ژنتیک در تناسب با محیط اجتماعی مشروط و معین می گردد، دارای این عیب منطقی است که عامل اجتماعی را در تشکل نفسانیات تنها به صورت عامل خارجی وارد می سازد مانند عامل آبیاری برای رشد بذر. هواداران این نظر نادرست از استعداد کسب دانش، از نیروی انتزاع، از حافظه روزمره (باصطلاح حافظه کم دامنه اپراتیف)، از نیروی توجه، از قدرت تحلیل که گویا به وسیله مختصات ژنتیک (ژنوتیپ) افراد مشروط می گردد سخن می گویند و استعدادهای سخنگوئی (وربال) و تعقلی را نیز به همین منشاء مربوط می سازند و لذا برآنند که در اثر پرورش والدین تنها «وزن مخصوص ژنوتیپ» در پارامترهای مختلف رشد می یابد و موهبت های موجود ارثی می بالد و می شکفد و فزونی میگیرد.

و حال آن که برنامه ژنتیک بهنجار (نرمال) و آسیب نادیده (بدون پاتولوژی) انسان، برای تامین رشد طبیعی و همه جانبه اش در محیط تربیت اجتماعی، برنامه ایست تمام عیار و بی نقص. برای گسترش شخصیت انسانی، باید همه موهبت ها و استعدادها موافق روش های تربیتی کامل (که تنها در جوامع سالم میسر است) گسترش یابد والا شخصیت نفسانی دچار زیان دیدگی و کمبود خواهد شد. استعداد و داشتن قرایح چیزی نیست جز بسط و گسترش کارا و ثمربخش ماهوی انسان که درهر ترکیب ژنتیک بهنجار وجود دارد. در پیوند با شرایط مساعد تربیتی رشد آن انسان و زبده گرائی (Elitisme) چیزی جز ایجاد تبعیض بین انسان ها از راه رشد تعمدی برخی جوانب به حساب برخی جوانب دیگر نیست. بهبود سازی نسلی معاصر (نئوئوژنیک) با مصطلحات «زیست شناسی ذره ای» و ژنتیک این نیت غیر انسانی زبده گرایانه خود را مستور می کند و در نتیجه می خواهد قشربندی و نابرابری بین انسان ها را ابدی سازد و حال آنکه نظریه برابر حقوقی انسان ها که مارکسیسم از آن دفاع می کند با طبیعت انسانی سازگارتر است.

 ما در فوق، با بیان خود، نظریات آکادمیسین دوبی نین را عرضه داشتیم و اگر دقت شود این دانشمند، بدون نفی تاثیرات بنیاد ژنتیک در تکوین شخصیت نفسانی، کوشیده است تا حدود و ثغور واقعی آنرا بیابد و مطلب را به جای خود بنشاند. استدلالات دوبی نین چنان از جهت علمی مقنع است که با آن مکابره و مباحثه ای ضرور نیست. نکته مرکزی در اندیشه او آنست که در تکوین شخصیت، نقش اجتماعی (ابرزیستی) نقش قاطع است، بدون آنکه بتوان نقش وراثت را نادیده یا ناچیز گرفت. جستجوی درصد بین این دو عامل نادرست است زیرا به «موارد» بستگی دارد. آنچه مسلم است بر میزان قاطعیت نقش ابرزیستی با تکامل اجتماع افزوده میشود.

تردیدی نیست که حل پیشنهادی دوبی نین، در قیاس با نتیجه گیری آکادمیسین بلیایف دارای جامعیت و علمیت بیشتری است. ولی این بحث پیچیده ایست که تنها خود تکامل آتی زیست شناسی می تواند بدان پاسخ واپسین را بدهد ولی در این نیمه راه، پاسخ آکادمیسین دوبی نین میتواند راه حلی پذیرفتنی باشد.

برگرفته از کتاب نوشته‌های فلسفی و اجتماعی، جلد دوم، چاپ دوم، صفحه ۲۱۴، انتشارات حزب توده ایران

به کانال صدای مردم در تلگرام بپیوندید
@sedayemardomdotnet

Print Friendly, PDF & Email